یکتا،یک تاست!

گاهی اوقات با خودم فکر میکنم چجوری میشه آدما به این نتیجه می رسن که میشه با من ارتباط گرفت؟اصلا از کجا میدونن دارن با "من" حرف میزنن؟! "منِ" من خیلی وقته غیرفعال شده،چراشو خودمم نمیدونم،وقتی من می نویسم،وقتی با کسی حرف میزنم،هزاران منِ فرعی در حال کاره، تو برخورد با هر کسی یه جورم یکی منو خیلی شیطون می بینه ، یکی خیلی جدی ، یکی خیلی خشک و دیگری خیلی شوخ طبع و خیلی حالات دیگه... ولی وقتی بخوای به عمق "من" نفوذ کنی تنها چیزی که میبینی کوه یخه. همون کوه یخی که تو روان‌شناسی هم خیلی معروفه و از خودپنداره صحبت میکنه. حالا چرا کوه یخ؟کی میدونه شاید من واقعا یه دیوانه ام ، البته همه به نوعی اون کوه یخ رو دارن ولی وقتی اونقدر درونت یخ زده باشه که تا مغز استخوان احساس سرما کنی --منظورم سرمای عادی نیست، یه نوع سرمای ذهنی--از همه چی دور میشی از آدما،  از اجتماع و از همه مهم تر از خودت! کاربرد این کوه یخ چیه؟ بخوام بگم هزاران سپر و گارد و زنجیر برات میسازه که تو نتونی عملا کاری کنی،هر سپر یه مدل طرز تفکر داره یه مدل تفکر بدبینی مزخرف که تو نسبت به بقیه که هیچ نسبت به خودتم بی اعتمادی.فکر کن با یه ادم بخوای حرف بزنی هی این گارد ها رو یکی یکی باز کنی و تمومی نداشته باشه و آخرش یه جا گندش دربیاد که ای بابا صد سال گذشت هنوز با یه آدم راحت برخورد نکردی. خدایی که خیلی رو اعصابه... 

نمیدونم اگه بخوام اصولی راجبش حرف بزنم احتمالا یه بخشیش برمیگرده به اجتماع، یه بخشیش به سن ، یه بخشیش به اخلاق من و چیزای دیگه.شاید مشکل اصلی اینه که در من هزاران من وجود داره که "منِ اصلی" بینشون گم شده.شاید از اونجایی شروع شد که یکتا تکه تکه شد که یه جا احساس شکست کرد ، یه جا احساس قدرشو ندونستن ، یه جا احساس تنهایی و یه جا احساس مرگ. البته یکتای واقعی آدمی نبود که زانو بزنه و بگه تموم شد، به قول یه دوست قهرمانا تنهان ولی نشست و نگاه کرد که تکه هاش تو خودش پخش شد و این پازل از هم دریده شد. چی شد که یخ زد و خودشو تو تاریکی دید؟ کسی نمیدونه. برای همین با خودش بارها میگه کاش اون بیخیالی محض دوران فراموشی تموم نمیشد،شاید به جای تو سیاهی معلق بودن تو یه رنگ صورتی غرق شده بود و این ملایمت سابقش همراهش بود. آدمی با این همه احساس خود سرکوب کرده،با این همه استعداد های شکوفا نشده ، با این همه حرف های فرو خورده و با هزاران گاردهای باز نشده از بالا به آدما نگاه میکنه و با خودش میگه چرا من این بالام و بین بقیه نیستم؟ 

ولی چی میشه که آدما تصمیم میگیرن با این یکتا ارتباط بگیرن؟ تو یکتا چی میبینن؟ وقتی "من" زنجیر شده و اجازه بروز نداره ، پس یکتا برای بقیه چه معنایی داره؟ شایدم یکتا برای بقیه پر از معناست و برای خودش بی معنی.من برای خیلیا آچار فرانسه بودم برای خودم همون تبری که تنه درخت رو نابود می کنه و این شعر که میگه حالا تو شمارش ثانیه هام،کوبه های بی امون تبره، تبری که دشمن همیشه ی این درخت محکم و تناوره... و در آخر این جمله شنیده میشه که به تبر میگه آخرین ضربه رو محکم تر بزن... ،برای خیلیا نجات بخش بودم و برای خودم نسخه درون ریزی نوشتم،برای همه ایده دادم و مغزم کار میکرد برای خودم تعطیل بودم،اگه بگم در حق خودم بدی کردم دروغ گفتم،چون مشکلی ندارم فقط در جنگم، در جنگ با سیاهی، برای نجات"من" . حقیقتا برای خودم دکتر خیلی بدی ام با اینکه فقط خودم، خودمو میشناسم و میدونم من کی هستم، اما بازم وقتی به خودم میرسه گند میزنم به آزادسازی من واقعی خودم! 

شاید باید منتظر یه شوالیه باشم که بیاد و یه بار ازم بپرسه، خود واقعی تو چطوریه؟ الان که فکر میکنم پرسیدن این سوال و اینکه اگه ازم میخواستن بهشون خودِ خود واقعیم رو نشون بدم، شاید "منِ" من الان آزاد بود،درسته کوه یخ من رو کسی نمیبینه ولی گارد ها رو میبینه و گاها پیش میاد که اون گارد ها رو میخوان برداشته بشه ولی فهمیدم هر چقدر بیشتر بخوای گارد رو برداری مثل سپاه جاویدان میشه و انگار همه چی بدتر و به تعدادشون اضافه میشه. "منِ" من اهل تظاهر نیست فقط واسه حرف‌زدن،  واسه شوخی ، واسه دعوا ، واسه هر چیزی باید مطمئن باشه که آدمی که کنارشه میخواد چی رو ببینه و بدونه و بشنوه، وقتی با منِ واقعی کاری نداشته باشه خود به خود یکی از هزاران منِ فرعی فعال میشه و با اون صحبت میکنه ، همه من ها منم ولی من های تکه شده ای که کامل نیستن و فقط زمانی کامل میشن که کسی یکتای واقعی رو از تو منو درخواست بده و بگه جز این هیچی نمیخوام و وقتی فعال شد بگه هر کاری خواستی بکن و زنجیر را باور نکن...

یه شعری هست میگه: 

بر روی بوم زندگی ، هر چیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای تو ، تصویر اگر زیبا نبود

نقاش خوبی نیستی ، از نو دوباره رسم کن

خالق تو را شاد آفرید،  آزادِ آزاد آفرید 

پرواز کن تا آرزو،  زنجیر را باور نکن...

من تا مرحله نقاش خوب بودن اومدم، اما تو دوبیت آخر کُمیَّتم لنگ میزنه و شاید فقط باید یه فرمان از آمن هوتپ چهارم بیاد و بهم بگه عزیزم،عین بچه خوب خودتو معرفی کن به زندان آزکابان، شاید این خریت زندانی کردن خودت با رفتن به اونجا باعث بشه شوق آزادی رو دریابی و به جای فرار از موقعیتت،آدمای دورت و شرایطی که هست،از زندانی که توش هستی فرار کنی و بالاخره آزادی رو حس کنی!

یکتای واقعی یک بار بروز کرد، شاد بود و آزاد، اتفاقات تاریکی نذاشت و اون رفت و شد غبار روی چشم های یکتای خموش. اینطوری شد که تو چشمای یکتا پارادوکسی از همه چیز نمایان بود،مهربانی احتمالا داد میزد و گردی مخدوش احساساتش رو در بر کشیده بود و هر کسی چه در این چشمان پرفریاد اما بی صدا میدید،نمی‌دانست...شاید هم به مرز مات بودن رسیده بود ، چشمانی که احساس داشت اما احساس نمی‌شد...حرفایی که پر از احساس بود اما همیشه خنثی یا بی احساس زده شد،لبخندی که می توانست از شادی باشد خیلی وقتا زورکی بود و یکتایی که می توانست خودش باشد،تکه تکه شد.

قبلا تو پست هام همیشه وقتی حرفام مربوط به خودم بود مینوشتم نسخه ای از منِ ناشناس، چون من پارادوکسی از بودن و نبودنم، تناقضی از شکار و شکارچی،از اندوه و شادی ، از خنده و بغض،از درد و درمان، از زندگی و مرگ،از اصلی و فرعی بودن،از واقعی و خیالی بودن، از هیچ و همه چیز بودن، از صفر و صد بودن ، از یکتا و صدتا بودن... اما این بار، "من" را طور دیگه ای در این جهان نامشخص، رها می‌کنم. این بار من، یکتا هستم. یک یکتا و بدون هزاران یکتای صدتایی که توان حرف زدن رو از من گرفتن و به زنجیر خواسته و ناخواسته ام کشیدن، یک یکتا مثل کبوتری سفید در این جهان به پرواز در میارم و این بار اگر پرش شکست در قفس آهنین ماکس وبر لعنت الله زندانی اش نمیکنم. یکتا را یک تا میکنم تا ابهت یک دانه بودن به واقعیت بپیوندد،نه اینکه در مجاز زندگی استعاره هایی از خودم بسازم و همان را در اختیار هزاران جمله از زندگی چند روزه قرار بدم،من همون قاصدک پست قبلی ام که ازش عکس گرفتم و گذاشتم، در پی رهایی و جدا شدن از بند. شاید حالا باید بگم تمام عکس هایی که میگیرم حرفای منن و قاصدک نماد اصلی من برای رهایی... ولی کاش از مِنو های ارتباط با من، درخواست "خود واقعیت باش" رو بشنوم و این رو در کد های مغزم برای همه پیاده کنم...

[ - نسخه ای از داستان واقعیت من،یکتا]